!!بغض ام از چشمهام زده بیرون …خدایا
Archive for جولای, 2008
kinda blue ):
Jul/28/2008حضرت موسی ومصری ها
Jul/25/2008چطورمیگذری روزمن
Jul/24/2008خوراکی های ایرانی !!؟؟
Jul/20/2008بازار(سوق المبارکیه) یه جایی است مثل بازار قدیمی تهران یا بعضی شهرهای دیگر که هم خیلی شلوغه ، هم خیلی شیک وآراسته نیست .اما میشه توش خیلی چیزها پیداکرد با قیمتی برابر نصف یا حتی خیلی کمتر توی سیتی سنتر وسالمیه و….
ما هم مثل این توریست ها توی هوای تنوری 43درجه، شش عصر، دوربین بدست، دنبال سوژه ای بودیم برای روزهای دیگه هفته که خودمون را با آنها مشغول کنیم.اکثر بازاریها، ایرانی هستند.بعضی ها واقعا فکرکردند توریست ایم می گفتند : تفدل( تفضل=بفرمایید) come on … :)) سرراه اینجارادیدیم !!؟؟
من نفهمیدم ماکولات ایرانی یعنی چی؟؟؟؟
باید دفعه بعد برم ازشون بپرسم.
turtles can fly
Jul/18/2008فیلم Turtles Can Fly، بهمن قبادی امشب توی دیوانیه به نمایش درآمد
دلم گرفت… یاد آن ایام سخت جنگ…اما آنچنان لطیف وزیبا است که کلی آفرین گفتیم ومن افتخارکردم.
امشب هم پیاده روی کردم. مهتاب بود کامل کامل!!!
فردا روز تولدت است. عید میلاد سعید
sidewalk
Jul/16/2008تا حالا نشده بود که توی هوای 41 درجه ساعت هفت شب ، ماه جولای، برای پیاده روی رفته باشم!!!
محل پیاده روی اختصاصی محله مون خیلی خوب وارگانایزدشده است .2تا لاین داره که وسط اش درخت کاشته اند وجابه جا هم سایبانی گداشته اند ، همینطورسکوهایی سرامیک شده برای استراحت بین راه.چندتایی هم منبع آب نوشیدنی افراد خیر برای خیر اموات شان ،بین راه درست کرده اند با لیوانهای یکبارمصرف.برایم خیلی جالبه وقتی آقایی داره از روبرو میاد سعی میکنه بره به منتها الیه لاینی که داره راه میره یا می دود ، یا اصلا میره آن یکی لاین.اما توی کشورمون چی؟؟؟
بماند….امشب شب مهتابه .داشتم راه می رفتم وسرم به هوا بود : امشب شب مهتابه حبیبم را می خوام…….
حبیبم اگر…. طبیبم را می خوام…
تورمسجد کبیر کویت
Jul/14/2008شنبه 12 جولای ، با هماهنگی Aware center
رفتیم مسجد کبیر کویت.مسجدی بزرگ وآراسته.توی مسجد پربود ازرحل وقرآن وکلینکس وچیزهایی مثل گلاب پاش!!
طبقه دوم که به خانمها اختصاص داده بودند آسانسورهم داشت .آراستگی آنجا وتزیینات سبک مراکشی، جالب توجه بود اما بنظررنگ پریده می آمد..ابتدا تورلیدر مارابه سالن کنفرانس برد وبا نمایش پاورپوینت درمورد اسلام ونماز ومسجد صحبت کرد. درآخرهم چای وآب میوه و گپی دوستانه..
غروب کند رو
Jul/11/2008همچی دلم فشرده وحسم بارونی است که نگو!!!
توی این غروب جمعه که متعجب ومیتن از عمرم می گذره دلم برای آسمونی دلتنگ وجیغ جیغو تنگه …بیاتا باهم یه دل سیر بباریم..
خدایا امروز جمعه است نمی خواهم این حس جمعه ایی وخفه کننده را..
خدایا می شنوی؟
خبرتازه
Jul/02/2008باز هوای سبزرسیده تا حوالی من، بادا که ببارد به تنهایی من.
توآمدی به جمع لحظه های من ، قراره بوم تنهایی هامون را با هم ،بهارانه نقاشی کنیم …بپاشیم دونه های دل را ،بدویم تا ته دشت برسیم برسیم به سر چشمه ، آبی بنوشیم … به زیر بارون بخندیم به زلال آسمون …توآمدی ،
…نگاه کن بالاخره آمدی




