Archive for اکتبر, 2008
Oct/29/2008
ازمیدون تجریش تا کاخ سعدآباد ،خیابون چنارهای سر به هم آورده را علیرغم ترافیک ودود قدم زنان طی کردم.فکرمی کردم با یک نمایشگاه شلوغ وپررونق ومتنوع روزم را خواهم گذراند! کنار کاخ ملت ،حوالی چکمه های رضا خان، نمایشگاه میراث ماندگار:
فقط سه شهر را دیدم غرفه داشتند :کرمان،گنبدوکاشان !! مایوسانه بعدازعبورازتک تک غرفه ها رفتم به محیط نشاط آور سعدآباد….فکرم را کلاغ هامی آشفتند، من درعوض از دیدنشان لذت می بردم….
قطراتی بارید…

ارسال شده در Iran/خانه, diary/روزانه | 1 نظر »
Oct/25/2008
شهرم از فراز چه آرام، گسترده است .ترنم باد درمتن کوهستان مرا به رفتن ، باز رفتن می خواند.مردمی چند بالا می آیند ،نگاهم به قامت کوه که هنوز چهار ایستگاه دیگر را به تن نشانده … گاهی کسی می گذرد ومی گوید :خداقوت ومرا تا ثانیه ها شیرینی این واژه سرحالم می کند…
قدم ها کوهستانی شده اند با فکرودقت ..اوهم چنان مرا می خواند ترانه باد به رفتن، درست رفتن…
ارسال شده در Iran/خانه, diary/روزانه | 4 Comments »
Oct/21/2008
ازاونجایی که عاشق هله هوله هستم sweet tooth روزآخرهفتمین نمایشگاه رفتم اونجا.
چقدربچه مدرسه ای آمده بودند!!! هرجامی رفتم صف بچه هاجلوی غرفه ها برای دریافت تبلیغات یا نشسته به کناری،آوازمی خواندند….



هوا بی اندازه خوب وآسمون کمی آبی بود.نشستم به تماشای مردم….
ارسال شده در Iran/خانه, diary/روزانه | 2 Comments »
Oct/20/2008
غرض نقشی است که ازما به جای ماند :

آقای کاپیتان هم می خواست جوردیگه ببینه

دنیا پرازعلامته برای تو، اگر خوب بنگری :

زندگی ادامه داره درست همونجایی که برای کسی خاتمه یافته ( سقوط یه کوهنورد چهارماه قبل )… اینجا کنار آبشار خان ببین:

و گوهرتپه بهـــــشهر ؛ گنجینه ای رها شده به امان باد وباران وبی مهری!!!

بسیار سفرباید تا پخته شود خام…
ارسال شده در Iran/خانه | 2 Comments »
Oct/19/2008
باسه قایق کمی از گستره خزر را طی کردیم .هوا مطبوع وقطرات دریا ،خال خالی می کرد صورت کناره نشین هارا (مثل من)
دنیای رنگین مردمان ترکمن


واین برج سترگ هزارساله گنبد کاووس ،شگفتی را به ستایش اش بندمی زد.خانه بزرگم تاباد چنین سربلند وباقی.

ارسال شده در Iran/خانه | 2 Comments »
Oct/18/2008
انگاری از قحط ستان آمده بودم (مگه غیر اینه) چشم هام ،فراوانی سبزی و زیبایی را ستاینده بود.بوی جنگل وآب، بوی شمال … باید همه را جرعه جرعه به جان تشنه ام می رساندم. شبها تا دیروقت و صبحهای زود با بچه ها می زدیم بیرون..


سرصبحی این به چشمم افتاد :

چای پیاله ای توی خنکای نیمه شب :
ارسال شده در Iran/خانه, diary/روزانه | 3 Comments »
Oct/17/2008
سه روز با دوستان کلینیک روان یار ، ازبهترین وزیباترین رهداشت هارابه همراه داشت .به گرگان رفتیم به بهشهر ،بندرترکمن(کردکوی) ،گنبدکاووس.
کوله بارم از سبزینه های جنگل که کم کمَک پاییز رابرخودمی پذیرد ،از پردیس مردمان عزیزانباشته است.


ارسال شده در Iran/خانه | 1 نظر »
Oct/14/2008
صدای تو ، گدازهء چه ها وچراهارا فوران داد. به دامان شنیدنت رساندم : بادبادک بیقرارترشده….
دوستم؛مــــــریم جان برای تو گذاشتم سهمی ازاون آشفتگی….
ارسال شده در diary/روزانه | 3 Comments »
Oct/11/2008
باران ،باز باران …گوش سپردم به ترانه ات …باز باران …باران
ترچشمم بی امان، باران رازداری می کند….
ارسال شده در Iran/خانه | 3 Comments »
Oct/09/2008
بااینکه صبح خیلی زود آماده رفتن به فرودگاه بودم بازهم توی ترافیک صبحگاهی گیرکردم.یک ساعت وربع !!! مسیر 15 -20 دقیقه ای!






به چه حالی ام من؟! به خانه ای که همیشه آرامم می کرد روانه ام تا بیندیشم عمیق …..
ارسال شده در diary/روزانه, kuwait/کویت | بیان دیدگاه »
Oct/07/2008
منطقه ها وخیابونها را به خوبی میشه پیداکرد البته اگر کسی آدرس را درست بهت گفته باشه:

مثل تهران وشهرهایی دیگه، بلدیه(شهرداری)کویت همیشه درحال کندن وخرابی و.. است.
تارسیدن فقط یه قدم دیگه !!!
ارسال شده در kuwait/کویت | 2 Comments »
Oct/06/2008
چراغ های زرد چشمک زنِ توی غبار ومه؛ حرفهای سخت عریانِ وتلخ ،
سکوتِ کسی که به شنود تو نشسته است آغاز فرآیندی است پاییز گونه .برگهای عادت خواهندریخت، فصلی نـــــودرراه است….
ارسال شده در diary/روزانه | بیان دیدگاه »
Oct/04/2008
کاش این روزها بدوند .تندتند ! من هم دارم می شمارم تندتند .بار می بندم مسافرم…..

ارسال شده در diary/روزانه | 4 Comments »
Oct/03/2008
فستیوال فطر فرصتی شد برای نمایشگاه صنایع دستی کشمیر وهند:



روز بچه ها هم بود .نقاشی صورت هاشون، پوشیدن لباس عربی، حنانگاری دستها:




بچه های دوست داشتنی کویتی با لباس عربی،اگرتمام سال لباس غیرسنتی بپوشند روزهای خاص مثل عیدفطر حتما دشداشه، عبا /بشت می پوشند.

حیف ازاین بچه های نازنین که نوشابه خور قهاری هستند!

جشن بدون شیرینی وخوردنی معنی نداره (:


این دوست کویتی سخت محجبه من، برای میهمانان از رسم ورسوم کویتی ها می گفت؛از حنا ،سرمه،سدر،چوب مسواک واینکه قبلاٌها اگر جلوی خونه ای کفگیرآویزان می دیدی :یعنی بفرما تو ، ناهار/شام آماده است !!

اینها هم دوستان من، امینه (کنیا،مومباسا) وعلی (بغداد)

ارسال شده در diary/روزانه, kuwait/کویت | 3 Comments »
Oct/02/2008
به آنچه دارند می بالند ومی نمایانند.
یه رفتار فرهنگی قشنگ توی Aware center؛فستیوال فطر
جشن عیدفطر برای اونهایی که میهمان کویت اند ،اونهایی که مسلمانی را متفاوت از رسانه های خودشون درامریکا واروپا تجربه می کنند.روز رنگینی بود وشیرین ،نودوستانی وگپی .بچه ها وبالون ها، بزرگتر ها وگفتگوها….
باید کاری کرد :درقبال آموزش فارسی ،یادگیری عربی .اینو مریم (کویتی) وطه (لبنانی) و Scape (آلمانی) گفتند!!
ارسال شده در diary/روزانه, kuwait/کویت | 1 نظر »