گرگان (2)

By yasetti

انگاری از قحط ستان آمده بودم (مگه غیر اینه) چشم هام ،فراوانی سبزی و زیبایی را ستاینده بود.بوی جنگل وآب، بوی شمال … باید همه را جرعه جرعه به جان تشنه ام می رساندم. شبها تا دیروقت و صبحهای زود با بچه ها می زدیم بیرون..

سرصبحی این به چشمم افتاد :

چای پیاله ای توی خنکای نیمه شب :

 

3 پاسخ to “گرگان (2)”

  1. درویشی نشسته بر پوست پلنگ می گوید:

    گوارایتان

  2. قلندر می گوید:

    سلام و درود
    کوله ی روح ز آرامش انباشته کنید ،برای روزهای مبادا…………………. یا حق

  3. farahediba می گوید:

    من هفت سال در اين طبيعت زيبا زندگي كردم و هنوز كه هنوزه عاشق دريا و سرسبزي شمالم.

پاسخ دهید