گرگان (2)
By yasetti
انگاری از قحط ستان آمده بودم (مگه غیر اینه) چشم هام ،فراوانی سبزی و زیبایی را ستاینده بود.بوی جنگل وآب، بوی شمال … باید همه را جرعه جرعه به جان تشنه ام می رساندم. شبها تا دیروقت و صبحهای زود با بچه ها می زدیم بیرون..


سرصبحی این به چشمم افتاد :

چای پیاله ای توی خنکای نیمه شب :
This entry was posted on Oct/18/2008 at 7:10 ب.ظ and is filed under Iran/خانه, diary/روزانه. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
شما میتوانید پاسخی بدهید، یا از وبگاه خود دنبالک بگذارید.
Oct/20/2008 در t 8:54 ب.ظ
گوارایتان
Oct/21/2008 در t 2:27 ق.ظ
سلام و درود
کوله ی روح ز آرامش انباشته کنید ،برای روزهای مبادا…………………. یا حق
Oct/21/2008 در t 5:59 ب.ظ
من هفت سال در اين طبيعت زيبا زندگي كردم و هنوز كه هنوزه عاشق دريا و سرسبزي شمالم.