خورآسان شهر

By yasetti

…چلک،چلک تکان های قطار،گفته های من ودوستم را مترنم می کرد.به ناگهان همسفر شدیم .خیلی ها به یادم آمدند تو بیشتر…. 

 صبح ها،زود به هوای اجتماع صمیمی مردم وشنیدن نقاره های حرم شتابان به صحن جمهوری وبعد به ایوان طلا می رفتیم….

  هیچ نمی توان از آن وقت های بی بدیل گفتن …ازآن آبی های آرامش ، ازآن مردمان آرزومند مطمئن…

holy-shrine

Wooden Hamlet

3 پاسخ to “خورآسان شهر”

  1. farahediba می گوید:

    سلام منو به شهرم برسون نمیدونی چقدر برای رفتن به حرم بیتابم…دعایم کن … محتاجم به دعا

  2. قلندر می گوید:

    سلام و درود
    حس پرواز و رهایی اش در هیچ ارتفاعی معنا نمی یابد…………………….. یا حق

  3. siamak می گوید:

    نایب الزیاره ما هم باش

پاسخ دهید